تبليغاتX
P align=center> .•*..*•.اشک یخی .•*..*•.

.•*..*•.اشک یخی .•*..*•.

عشق و حسرت

حرفای آخر و خداحافظی

خداحافظ عشق من

واسه رسیدن به تو دیگه چیکار کنم .؟؟؟؟؟؟؟؟

دل دیوونه ی منو کسی نمیتونه ببینه که شده دربه درو.......

دل دیوونه ی منو کسی نمیتونه ببینه زد به سیم آخرو.......

 به خدا اشکی نمونده، دلم انگاری غروبه

همه زندگیم خزونه وایییییییییییی

از تو گذشتم چون نمیتونم ببینم اشکاتو.....

 

امروزادیگه اون نیست.باورم نمیشه که زمونه اینقدر باآدما بی وفا باشه...دیگه اون نیست ونمیدونم ازکی وازچی بگم جزغم دوری.....ازاون روزایی که تو رویاها فکر میکردیم مال همیم خیلی ساده وعاشقونه....آره فکر می کردیم که یکی اون بالا بالاها داره صدای مارو می شنوه و به دوتا ازبنده های عاشقش کمک میکنه...آره......اما خدا کمکمون نکرد....اون خدایی که همه میگفتن بهش رو بنداز کمکمت میکنه آخه طاقت زجر بنده هاشو نداره .....اماخدا بازم کمکمون نکرد.... اونقدرکه دیگه من واون جدا شدیم... باورم نمیشه توی روزی که میخواستیم عهد باهم بودنمون رو تازه تر کنیم بایدازهم جدا میشدیم  فقط به حکم روزگار........ شاید اصلا صدای مابه گوشت نرسیده.....شایداصلا نمی دیدی اون همه شبایی که تاصبح گریه میکردیم واسه هم...دعا میکردیم که خدایا مارو بهم برسون.....باورم نمیشه.................... خدایا خیلی دلم پره...

نمیدونم اون الان کجاست... نمیدونم که دیگه دست از رویاهاش برداشت یا نه... نمیدونم دیگه فهمید که من واون دیگه مال هم نیستیم...نمیدونم فهمید که زمونه کینشو روی ما خالی کردو.....ولی اینو میدونم که اون مثل من چه حالی پیدا کرده حالا که فهمیده ما بیگناه داریم تو آتیش یه زخم وکینه قدیمی میسوزیم..........حالا که میدونه که داریم خیلی بی گناه به جای یه گناهکار بالای طناب دار میریم............ونمی تونیم کاری کنیم........

 

شایددیگه قسمت نشه ببینمت عشق من

شاید دیگه خاطره شه،لحظه های تو ومن

کاشکی بدونی رفتنم،فقط به خاطر تو بود

دستات میرن به سرنوشت،عشقت هنوز تو قلبمه

همیشه زنده میمونه با یاد تو ترانه هام

منو ببخش اگه بازم،اشکام چکیدرو نامه هام

دیگه تموم شدفرصتم،تو خاطرم همیشه هستی

تموم خاطرات خوشم .تویی.م.،خدا نگهدارت باشه.....................

همیشه عاشقتم وعاشقت میمونم

ای همه وجود من              نبود تو نبود من

نمیدونم چرا این روزا این جوری شدم،هر روزعاشقتر میشم.

این روزا.روزای خداییه.روزای جشنه روزای پاک وآسمونیه...خیلی ها توشادی هاشون اونایی رو که دوستشون دارن فراموش میکنن وفقط شاد میشن.........اما من...خدایا... اما من این روزا خیلی بدتر دلم میگره و دوریشو بدتر احساس میکنم..........

خدایاااااااااااااااااااا خودت کمکم کن.....

یه واقعیته که میدونم خدا بهتر از من میدونه.هروقت با خدادرددل میکنم ومیگم خدایا یادشو از دلم،از خاطرم دور کن.....اما خدا خودش بهتر میدونه که ازته دلم نمیگم.

واقعا هرروز بیشترعاشقش میشم نمیتونم دوریشو تحمل کنم. 

میدونم از دست من خیلی ناراحته ولی به خدا همه این کارا به خاطر اینه که خیلی دوستش دارم.

واسه همینه که میخوام از زندگیش برم کنار و با خاطراتش زندگی کنم...

ولی هرگز نمیخوام اون حرفی رو که مقدمه وبلاگم نوشتم(عشق و حسرت) به حقیقت تبدیل بشه.ای کاش نشه...........ولی کم کم داره واقعی میشه....

همون روز خودمو از این دنیای نامرد خلاص میکنم وراحت میشم از این دنیا.

آْره...........به قول یکی از دوستام زندگی برای منم بدجوری یکنواخت شده.

ولی من باترک کردنش یه لحظه هم تو این دنیا شادی وخوشی ندارممممممممممم

اینو بهش قول می دم.                

           فقط یه جمله دارم براش:

همیشه عاشقتم وعاشقت میمونم    

 

سلام همه دوستان عزیز

خوب انگار که منم رفتی شدم و بیاد برم

امروز ۲۴ هستش و دقیقا یماه که تنها شدم و ازش خبری نیست

 

معلوم نیست کی بیا تو وبلاگ وینارو بخونه و اون موقع من کجا باشم

امیدوارم که خوشبخت بشه

من که دارم میرم معلوم نیست کی بیام

وی قول می دم  ۲۴/۸/۱۳۸۹ وبلاگمو آپ کنم اگه عمری باقی باشه

خوب دوستان عزیز خدا حافظ 

دلم نمی یاد برم ولی چیکار کنم بیاد رفت

من تا امروز منتظرش بودم ولی نیومد خوب شاید دوست نداشت که با من باشه

از امروز به بعد میخوام زندگی جدید بدون عشق شروع کنم

مثل پسرای دیگه باشم

 

راستی فقط هیچ موقع عاشق نشید چون آخرش جدایی

ما هم می گفتیم هیچ کس نمی تونه مارو جدا کنه ولی جدا شدیم

عشق وجود نداره شایدهم عشق ما یه طرف بود

یکی می گفت عشق واقعی هیچ موقع جدا نمیشن

ولی به نظر من نشید

 

دوستون دارم خیلی زیاد بای

 راستی نیلوفر آبی انگار قسمت ما نبوده که من و ....  به هم برسیم


 

نوشته شده توسط ღ.••.رضا جون.••.ღ در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ساعت 1:58 موضوع | لینک ثابت


بازم بارون

بــارونه قشنگ ابرا ، تو رو یــاد من میاره

 مثل اشکایی که داره ، از دو تا چشمام میباره

 با صــــدای رعــد و برقــش ، یاد خنــــده هات میافتم

 یـــــــــاد خنــــده های نــــازت ، یـــــاد حرفــــــایی که گفتم

 یــــــــاد چشــــــــمان تو بودم ، وقتی بــــــــرق اون درخشـــــــید

 یـــــــاد بـــــــرق چشـــــــم نـــــــازت ، که دلــــــــــم براش میـــــــــــلرزید

 

 

آهای تو که این  نظر میزاری اسمتو بنویس :

.....................می دونم یادت که نیست ولی من یادمه , دوست دارم................

شناختمت ولی اگه دوستم داشتی هیچ موقع تنها نمیزاشتی

بدشم از نظرت هیچی نفهمیدم منظورت چی بود

 

 

منتظر آپ آخر باشید آپ خدا حافظی


 


 

نوشته شده توسط ღ.••.رضا جون.••.ღ در شنبه بیست و یکم آذر 1388 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت


مي نويسم ...


آری .... باز هم مثل هميشه براي تو مي نويسم ....

تويي كه مرا سرگردان دنياي قشنگ عاشقي كردي ،

تويي كه قلم روان قلبم را به دست دلم دادي تا براي اولين بار براي تو بنگارد ،

تويی كه ديگرهيچ گاه نمي توانم از كنارت با بي تفاوتي بگذرم و

 انگاه كه تو اين كار را كردي بايد بگريم ،

تويي كه چيزي به من هديه كردي تا غمخوار و همدم تنهايي هايم باشد ،

تويي كه عشقي به من شناساندي تا اميد روشنايي فرداهاي تارم باشد ،

تويي كه فقط تو را از او مي خواهم و بس .

تويي كه هيچ در وصف مهرباني هاي بي پايانت نمي يابم ،

تويي كه نمي دانم جواب محبت هايت را چگونه مي توان داد ،

و تنها حرف و كلامي كه برايت مي يابم اين است :

با تمام وجودم دوستت دارم ...

عاشقت شدم

 

نمیتونم...
                                             آنگاه که خنده بر لبت میمیرد

چون جمعه پاییز دلم میگیرد

دیروز به چشمان تو گفتم که برو

امروز دلم بهانه ات میگیرد




 

نوشته شده توسط ღ.••.رضا جون.••.ღ در جمعه بیستم آذر 1388 ساعت 12:5 موضوع | لینک ثابت


هیچکس...

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد وسعت تنهاییم را حس نکرد در میان خنده های تلخ من گریه ی پنهانیم را حس نکرد در حجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد آنکه با آواز من مانوس بود لحظه ی پایانیم را حس نکرد...

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزیست حالم دیدنیست حالم من از این آن پرسیدنیست..گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفائل میزنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت۰۰۰ما زباران چشم یاری داشتیم خود غلط بودآن چه می پنداشتیم

 


 

نوشته شده توسط ღ.••.رضا جون.••.ღ در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 ساعت 12:2 موضوع | لینک ثابت


تو با منی...

   تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمِ
عشقت نمیره ازسرم تو پوست و استخونمِ

یه دم اگه نبینمت یه دنیا دلتنگت میشم

نگاه دریایی تو آبیِ روی آتیشم

واست دلم واست تنم واست تمام زندگی

ازتودوباره من شدم باتوتموم شد خستگی

نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمِ

هم نفسِ قسمت من دوست دارم یه عالمه

قشنگترین خاطره ها با تو و از تو گفتنِ

آرامش وجود من صدای تو شنفتنِ

يه سلام عاشقونه با يه بغض بي بهونه

مي نويسم تا بدوني ياد تو ، تو دل مي مونه

 يادته وقتي مي رفتي دم به دم نگات مي كردم

بغض سنگين توي چشمام گفتي: صبر كن برمي گردم

يادته قسم مي خورديم عزيزم بي تو ميميرم

اما حالا كه تو نيستي من با دلتنگي اسيرم

يادمه وقتي مي گفتم به خدا نميري از ياد

آه سردي مي كشيدي! توي قلبم مثل فرياد

اما حالا كه تو نيستي حال و روز من خرابه

آخر قصه ي عاشق اشك و ماتم و سرابه

اما حالا كه مي بينم بي تو دل رنگي نداره

توي آسمون چشمام غروبا بارون مي باره

مي دوني طاقت ندارم با غم و غصه اسيرم

زود بيا كه خيلي تنهام به خدا بي تو ميميرم



 

نوشته شده توسط ღ.••.رضا جون.••.ღ در سه شنبه هفدهم آذر 1388 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت


تبریک عید غدیر

عید بزرگ ولایت و امامت را به عاشقان امام عارفان علی بن ابی طالب تبریک و تهنیت می گویم

آن برکه ی پاک که غدیرش نام است        خوشنام به عالم که به همان اتمام است
اتمام و کمال دین که فرموده خدا            در حول همان برکه که گفتن عام است
انجام پذیرفت ، همه حسن گفتن               این درس غدیر تا به ابد خوشنام است

علی در عرش بالا بی نظیر است
علی بر عالم و آدم امیر است
به عشق نام مولایم نوشتم
چه عیدی بهتر از عید غدیر است؟

عیدتون مبارک

 


 

نوشته شده توسط ღ.••.رضا جون.••.ღ در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 20:50 موضوع | لینک ثابت


تسلیت قلب صبورم

خیلی وقته اینجا پرسه میزنم

جای رد پاتو من نیستی و بوسه میزنم

اگه حتی تو جوابمو ندی

من بازم با عکس تو حرف میزنم

تسلیت قلب صبورم دیگه اون دوست نداره

سهم اون یه عشق تازه سهم تو طناب داره

بسه اشکاتو نگه دار غم تو یکی دو تا نیست

پا نذار روی غرورت جای اون زیره پاها نیست


چشمام از خاطره خیسه ، دلم از دلهره لبریز

یادگاری می نویسم روی سنگ قبر پاییز

از غروبی که تو رفتی ، تا طلوعی که ندیدم

نه تو از خودت گذشتی ، نه من از خودم بریدم

خسته از ترانه ها و گریه های شاعرانت

آی خدا بهم بفهمون من کجای این جهانم

دل تنهاییمو بشکن ، چشمه لحظه هامو تر کن

من با گریه هام می سازم ، تو با بی خیالی سر کن

از همون روز تولد ، قلب من گوشه نشین شد

بگو عاشقت نبودم ، نگو قسمت ما این شد

دل نکندی از غرورت ، تو که دیدی من اسیرم

قصه این جوری تموم شد ، تو بمون تا من بمیرم

گناه من, بی گناهی قلبیست,
که هرگز از لذت عشق هیچ نفهمید...

و سهم من از عشق, لبخند کوچکی بود
که از هراس جدایی, بر لبم میمرد.....



 

نوشته شده توسط ღ.••.رضا جون.••.ღ در جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت


دلم برات تنگ شده بود ....

ديشب وقتي چشمهام رو روي هم گذاشتم تصوير تو

در ذهنم نقش بست اما تار

بود....

درست نميديدم...

ديشب دلم برات تنگ شده بود... دلم هميشه برات تنگه...

از اولشم تنگ بود حتي وقتي كه كنارم بودي و دستات تو دستم بود....

هميشه ازم دور بودي.... هميشه....

ديشب گوشه چشمام به يادت تر شد....

ديشب دلم يه سوزش عجيبي داشت...

ديشب دلم هوات كرده بود....

ديشب...

اما تو نبودي.... تو كنارم نبودي...

حتي توي خيالم هم درست نمي ديدمت..

ديشب شب بدي بود...
 
 
نظریادتون نره
 
 


 

نوشته شده توسط ღ.••.رضا جون.••.ღ در سه شنبه دهم آذر 1388 ساعت 11:8 موضوع | لینک ثابت


خیال-تقدیر-شادمهر عیقلی

 
ترس...
ترسم از دست تو بوده — براي خواستن عشقم
نياد اون....
نياد اون روزي كه ديره –واسه ي داشتن عشقم
ديگه دلسرد بشم از تو –برم و با تو نباشم
ترس من اينه كه روزي — روي قولم پا بزارم
واسه بد بيني و حرفات –تو رو تنها بزارم
ترس من از خنده هاي — تلخ و بي روح لب توست
كاش بدوني دل تنهام — گم شده تو اين شب توست
ترسم اينه دير بفهمي — عشق پاك و تو نگاهم
ديگه ارزوم نباشه –بمونيم هميشه با هم
 
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار
به  پای عشق من بمون
هیچکس و جای من نیار

یه آهنگم گذاشتم گوش کنید خیلی قشنگه


 


 

نوشته شده توسط ღ.••.رضا جون.••.ღ در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت


بارون خیلی دوست دارم

خوب از دیشب اینجا بارون میاد خیلی حال میده بارون من بارون خیلی دوست دارم

دوست دارم برم زیره بارون بدون چتر خیس شم خیس خیس

ولی خیلی حال می ده که با ........................ باشی

زیر بارون قدم بزنی بارون شدید بباره زمین خاکی باشه گلی بشی

خیلی دوست داشتنی که زیر بارون قدم بزنیم

یاد میاد با دوستم رفته بودیم بیرون یه هو بارون گرفت خیلی شدید انقدر خیس شده بودیم من کت پوشیده بودم انقدر خیس شده بود که با دوستم داشتم می چلوندیمش همین جور ازش آب می ریخت اون روز خیلی حال داد یادش بخیر

 

داستان زیبا در باب عشق

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می‌گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...

اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی

 


 

نوشته شده توسط ღ.••.رضا جون.••.ღ در یکشنبه هشتم آذر 1388 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت