تو منو تنها گذاشتي، اما بدون با اين کار فقط خودت رو از عشق من بي نصيب کردي بفهم درست نیست... خوب باهاش برخورد کن. جواب رفتار بد رو با بد نمیدن. باید خوشرویی کنی تا پشیمون شه. اما انگار اون بویی از شرم نبرده. هر روز بدتر میشه و بیشتر زندگیم رو اذیت میکنه... همیشه که آبرومو میبرد حالا اینجوری برده... وااااای....خدا....چقد ازش بدم میاد. !!!!!!! به خاطر اون حرفی که زد !!!!!!! کــــــــــــاش تـــــا بــِجاے دلهـامـان
هی با خودم میگم بیخیالش شو...
همـــــــیشه در کودکــی می مـانـــدیم
سـر زانوـهـــامـان زخـمــی ميـــــــــــ شـد
نوشته شده توسط ღ.••.رضا .••.ღ در شنبه سوم دی 1390 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟
لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟
دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو
دیدی که بهت بگه عشق چیه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم
لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید
و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم
با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص
دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین
عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم
خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...
من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش
فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای
عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب
بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری
برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت
خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم
بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق
یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد
باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم
موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این
مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست
عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو
می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می
کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم
که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم
بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی
حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع
غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم
اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام
فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم
من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما
توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من
زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو (ب.ش)
لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم
گمان می کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم
مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی
از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟
ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان
دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد
آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...
لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
نوشته شده توسط ღ.••.رضا .••.ღ در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان عزیز میخوام دیگه از امروز براتون داستانهای خوجل بزارم
شاید یروز هم داستان عاشقی خودم نوشتم .ولی می نویسم
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
نوشته شده توسط ღ.••.رضا .••.ღ در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت

مهم نیست فردا چی میشه مهم اینه که امروز دوستت دارم
مهم نیست فردا کجایی مهم اینه که هر جا باشی دوستت دارم
مهم نیست تا ابد با هم باشیم مهم اینه که تا ابد دوستت دارم
مهم نیست قسمت چیه مهم اینه که قسمت شد دوستت داشته باشم

تو عشق منی ، تو مال منی !
تو عشق منی ، تو مال منی !
تو همه هستی منی ، تو بهترین لحظه زندگی منی !
قلبم تنها برای تو می تپد ، این لحظه های سخت زندگی به عشق تو میگذرد
به عشق تو ، عاشقترینم
تو همانی هستی که مرا از سراب تنهایی نجات دادی ای تنها بهانه برای نفس کشیدنم!
بیا و همچنان بهانه من برای زندگی در این دنیای بی محبت باش !
همه دنیا یک سو ، تو نیز که همه دنیای منی سوی دیگر!
من این سو که دنیا است را نمیخواهم ، من تنها تو را میخواهم !
تو عشق منی ، تو مال منی !
تو را میخواهم نه برای نیاز خویش ، تنها برای قلب تنهایم!
این تویی که تنها لایق قلب پر احساس منی زیرا تو پر احساس تر از این
قلب عاشق منی!
صداقت را از درون چشمانت میخوانم ، و این را میدانم که تو پاکترین عشق روی زمینی !
بیا مثل باران بر روی من ببار ، ای پاکترین قطره !
بیا و بر تن پر از گناهم با پاکی قطره هایت ببار ... و گناه هایم را از وجودم پاک کن!
من تنها با تو عاشقترینم ، تو نباشی من تنهاترینم !
با تو خوشبخترینم ، تو نباشی من بدبخترینم !
اگر تو باشی ، زندگی زیباست ، عشق بامعناست !
تو معنای واقعی عشقی ! تو مانند یک باغ پر از گل ، مثل بهشتی !
تو عشق منی ، تو مال منی !
هیچ کس جز تو نمیتواند در قلبم خانه کند ، هیچکس نمیتواند مرا اسیر قلبش کند !
این تویی که توانستی مرا عاشق کنی ، از عشق بالاتر ، تو مرا دیوانه خودت کردی !
تو چه کسی هستی؟ انگار فرشته ای ! چقدر مهربانی ، چقدر زیبایی!
من چه کسی هستم؟ یک تنها بودم و اینک یک دیوانه ام !
تو عشق منی ، تو زندگی منی !
بگذار لحظه ای دستان گرمت را بگیرم تا باور کنم که مال من شده ای !
تو عشق منی ، تو مال منی !
ولی چه فایده هرچی بود تموم شد :((
نوشته شده توسط ღ.••.رضا .••.ღ در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت
تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست...
تنهایی را دوست دارم چون تجربه اش کردم...
تنهایی را دوست دارم چون عشق دروغین در آن نیست...
تنهایی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست...
تنهایی را دوست دارم چون در خلوت تنهاییم در انتظار خواهم گریست و هیچ کس اشکهایم را
نمی بیند...
نوشته شده توسط ღ.••.رضا .••.ღ در جمعه سوم تیر 1390 ساعت 11:54 موضوع | لینک ثابت

ღ.••.آتیش پاره.••.ღ
نفرین
نفرین به این زندگی
نفرین به عشق عاشقی
نفرین به تو!!!!!!!!!
نفرین به روزگار
نفرین به من ..... نفرین به تو ..... نفرین به عشق من وتو
برای همیشه رفیتم خدا حافظظظظظظظظظظظظ
این وبلاگ برای همیشه بسته شد با همه خاطراهاش

نوشته شده توسط ღ.••.رضا .••.ღ در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 ساعت 19:6 موضوع | لینک ثابت
اسمتو خط نزدم از دفتر خاطره هام، آخه هنوز هر جا باشی عزیزترینی تو برام..
ترس...
ترسم از دست تو بوده — براي خواستن عشقم
نياد اون....
نياد اون روزي كه ديره –واسه ي داشتن عشقم
ديگه دلسرد بشم از تو –برم و با تو نباشم
ترس من اينه كه روزي — روي قولم پا بزارم
واسه بد بيني و حرفات –تو رو تنها بزارم
ترس من از خنده هاي — تلخ و بي روح لب توست
كاش بدوني دل تنهام — گم شده تو اين شب توست
ترسم اينه دير بفهمي — عشق پاك و تو نگاهم
ديگه ارزوم نباشه –بمونيم هميشه با هم
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بزار
به پای عشق من بمون
هیچکس و جای من نیار

روز که دلم پيش دلت گير نبود / دستان مرا سخت فشردي که مرو
روزي که دلت به ديگري مايل شد/ کفشان مرا جفت نمودي که برو

تاب تنهایی
تاب تاب عباسي
منو يه تاب خالي
تاب تاب تنهايي
بدون تو چه بازيي؟
تاب تاب كجايي؟
تاب تاب تنهايي
تاب تاب گدايي
گداييه همبازي
تاب تاب تنهايي
تو هم تنهام گذاشتي

تو ميدانستي كه شبهايم بي حضور تو پاياني ندارد
براي همين هنگام رفتن گفتي :
فردا باز ميگردم......
نوشته شده توسط ღ.••.رضا .••.ღ در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 ساعت 10:37 موضوع | لینک ثابت

روزی خدا همه فرشته هاشو جمع کرد و گفت می خوام واسه خودم روی زمین جانشین بذارم ولی نه از جنس شما و نه از جنس جن و پری . می خوام یه چیزی درست کنم که جسمش از این خاک خوش بو باشه و از روح خودم در او بدمم.
خدا قبل از اینکه آدمارو خلق کنه به اندازه همشون قلب درست کرد.این قلبها از جنس های مختلفی بودن:چوبی,سنگی,پلاستیکی...و قشنگترین و نادرترین قلبها قلبهای شیشه ای بودن این قلبهای شیشه ای خیلی حساس و شکننده بودن به خاطر همین خدا اینا رو گذاشت یه گوشه و چندتا از مهربونترین فرشته هاشو برای مواظبت از این قلبای شیشه ای انتخاب کرد. خدا این قلبهای شیشه ای رو خیلی دوست داشت و اونارو گذاشته بود برای بهترین آدمهابرای دوست داشتنی ترین آدمها. برای محبوبترن آدمها.برای کسایی که مثل اون فرشتهای مهربون لیاقت نگهداری از این قلبهای شیشه ای رو داشتن.
خلاصه خدا مشغول خلقت آدما بود و فرشته ها مشغول مواظبت از این قلبهای شیشه ایاینقدر فرشته ها دور و بر این قلبهای شیشه ای پرسه می زدن و نوازششون می کردن که دیگه این قلب ها بوی فرشته ها رو گرفته بودن خلق و خوی فرشته ها رو گرفته بودن.
تا اینکه یه روز نوبت تقسیم قلبها بین آدما شد و خدا به بعضیها قلب چوبی داد به بعضیها قلب سنگی بعضیها هم قلب پلاستیکی و به آدمای فرشته خو و مهربون از اون قلبهای شیشه ای خوشگل داد. و به او گفت اینو تو حصار سینه ات نگهدار و راحت به دست کسی نسپار قلبتو فقط می تونی به آدمایی بدی که مطمئن باشی مثل خودت قلب شیشه ای دارن و توان شکستن قلب تو رو ندارن.مبادا یه وقت قلبتو بدی به کسی که قلب خودش سنگیممکنه بزنه بشکونتش و تو تا آخر عمر مجبوری تو حصار سینه ات به جای یه قلب شیشه ای خوشگل خورده شیشه داشته باشی.اونایی هم که قلب چوبی یا پلاستیکی دارن طاقت گرمای اون محبتی که توی قلب شیشه ای تو هست رو نداشته باشن و ممنکه تو گرمای تو بسوزه و یا آب بشه و تغییر شکل بده.
خدا در آخر گفت:اون آدما اگه لیاقت داشتن خودم بهشون قلب شیشه ای می دادم
هواتو کردم دوباره بازم دلم تنگه برات
اگر چه دوري از دلم هنوزم ميميرم برات
اميده من سنگه صبور ؛ باشه برو پيشم نيا
بذار که تنها بسوزم تو غربته دلتنگيها
نه اينکه عاشق نباشم ؛ نه اينکه دوستت ندارم
ميخوام تو اوجه بي کسي ؛ سر روي شونت بذارم
زخمه زبون و صبره من باور بکن حدي داره
يه قلبه خالي از اميد آخه سوزوندن نداره
مني که حتي گريه هام واسه تو تکراري شده
تو حرفه مردمو نزن نگو که جات خالي شده
نگاهه سردت هنوزم با خنده هات زجرم ميده
خدا خودت منو به اين دربه دري عادت بده
باور نداري هنوزم عشقه تو داغونم کنه
بخند به گريه هاي من شايد که ارومم کنه
بهش بگين دق ميکنم دستش تو دستام نباشه
تمومه خاطرا تمون نمک به زخمام مي پاشه
بهش بگين خاطره هاش آتيش به جونم ميزنه
اسمونم زمين بياد ؛ بگين فقط ماله منه
تو لحظه هاي بي کسي سهمه من از تو دوريه
اگه صدام در نمياد دل تنگي و صبوريه
هرروز غروب دلتنگتم دوباره تنها ميشينم
هر وقت که بارون ميباره تو رو کنارم ميبينم
هر روزو هر شب از خدا بدون فقط تو رو ميخوام
نگو واست غريبه ام نگو تو خوابت نميام
بگو تو هم دوستم داري بگو که دلتنگم ميشي
من فقط از خدا ميخوام دوباره مهربون بشي
نوشته شده توسط ღ.••.رضا .••.ღ در پنجشنبه سوم دی 1388 ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت
خداحافظ عشق من
واسه رسیدن به تو دیگه چیکار کنم .؟؟؟؟؟؟؟؟
دل دیوونه ی منو کسی نمیتونه ببینه که شده دربه درو.......
دل دیوونه ی منو کسی نمیتونه ببینه زد به سیم آخرو.......
به خدا اشکی نمونده، دلم انگاری غروبه
همه زندگیم خزونه وایییییییییییی
از تو گذشتم چون نمیتونم ببینم اشکاتو.....
امروزادیگه اون نیست.باورم نمیشه که زمونه اینقدر باآدما بی وفا باشه...دیگه اون نیست ونمیدونم ازکی وازچی بگم جزغم دوری.....ازاون روزایی که تو رویاها فکر میکردیم مال همیم خیلی ساده وعاشقونه....آره فکر می کردیم که یکی اون بالا بالاها داره صدای مارو می شنوه و به دوتا ازبنده های عاشقش کمک میکنه...آره......اما خدا کمکمون نکرد....اون خدایی که همه میگفتن بهش رو بنداز کمکمت میکنه آخه طاقت زجر بنده هاشو نداره .....اماخدا بازم کمکمون نکرد.... اونقدرکه دیگه من واون جدا شدیم... باورم نمیشه توی روزی که میخواستیم عهد باهم بودنمون رو تازه تر کنیم بایدازهم جدا میشدیم فقط به حکم روزگار........ شاید اصلا صدای مابه گوشت نرسیده.....شایداصلا نمی دیدی اون همه شبایی که تاصبح گریه میکردیم واسه هم...دعا میکردیم که خدایا مارو بهم برسون.....باورم نمیشه.................... خدایا خیلی دلم پره...
نمیدونم اون الان کجاست... نمیدونم که دیگه دست از رویاهاش برداشت یا نه... نمیدونم دیگه فهمید که من واون دیگه مال هم نیستیم...نمیدونم فهمید که زمونه کینشو روی ما خالی کردو.....ولی اینو میدونم که اون مثل من چه حالی پیدا کرده حالا که فهمیده ما بیگناه داریم تو آتیش یه زخم وکینه قدیمی میسوزیم..........حالا که میدونه که داریم خیلی بی گناه به جای یه گناهکار بالای طناب دار میریم............ونمی تونیم کاری کنیم........
شایددیگه قسمت نشه ببینمت عشق من
شاید دیگه خاطره شه،لحظه های تو ومن
کاشکی بدونی رفتنم،فقط به خاطر تو بود
دستات میرن به سرنوشت،عشقت هنوز تو قلبمه
همیشه زنده میمونه با یاد تو ترانه هام
منو ببخش اگه بازم،اشکام چکیدرو نامه هام
دیگه تموم شدفرصتم،تو خاطرم همیشه هستی
تموم خاطرات خوشم .تویی.م.،خدا نگهدارت باشه.....................

همیشه عاشقتم وعاشقت میمونم
ای همه وجود من نبود تو نبود من
نمیدونم چرا این روزا این جوری شدم،هر روزعاشقتر میشم.
این روزا.روزای خداییه.روزای جشنه روزای پاک وآسمونیه...خیلی ها توشادی هاشون اونایی رو که دوستشون دارن فراموش میکنن وفقط شاد میشن.........اما من...خدایا... اما من این روزا خیلی بدتر دلم میگره و دوریشو بدتر احساس میکنم..........
خدایاااااااااااااااااااا خودت کمکم کن.....
یه واقعیته که میدونم خدا بهتر از من میدونه.هروقت با خدادرددل میکنم ومیگم خدایا یادشو از دلم،از خاطرم دور کن.....اما خدا خودش بهتر میدونه که ازته دلم نمیگم.
واقعا هرروز بیشترعاشقش میشم نمیتونم دوریشو تحمل کنم.
میدونم از دست من خیلی ناراحته ولی به خدا همه این کارا به خاطر اینه که خیلی دوستش دارم.
واسه همینه که میخوام از زندگیش برم کنار و با خاطراتش زندگی کنم...
ولی هرگز نمیخوام اون حرفی رو که مقدمه وبلاگم نوشتم(عشق و حسرت) به حقیقت تبدیل بشه.ای کاش نشه...........ولی کم کم داره واقعی میشه....
همون روز خودمو از این دنیای نامرد خلاص میکنم وراحت میشم از این دنیا.
آْره...........به قول یکی از دوستام زندگی برای منم بدجوری یکنواخت شده.
ولی من باترک کردنش یه لحظه هم تو این دنیا شادی وخوشی ندارممممممممممم
اینو بهش قول می دم.
فقط یه جمله دارم براش:
همیشه عاشقتم وعاشقت میمونم
سلام همه دوستان عزیز
خوب انگار که منم رفتی شدم و بیاد برم
امروز ۲۴ هستش و دقیقا یماه که تنها شدم و ازش خبری نیست
معلوم نیست کی بیا تو وبلاگ وینارو بخونه و اون موقع من کجا باشم
امیدوارم که خوشبخت بشه
من که دارم میرم معلوم نیست کی بیام
وی قول می دم ۲۴/۸/۱۳۸۹ وبلاگمو آپ کنم اگه عمری باقی باشه
خوب دوستان عزیز خدا حافظ
دلم نمی یاد برم ![]()
![]()
ولی چیکار کنم بیاد رفت ![]()
![]()
![]()
من تا امروز منتظرش بودم ولی نیومد خوب شاید دوست نداشت که با من باشه
از امروز به بعد میخوام زندگی جدید بدون عشق شروع کنم
مثل پسرای دیگه باشم ![]()
راستی فقط هیچ موقع عاشق نشید چون آخرش جدایی
ما هم می گفتیم هیچ کس نمی تونه مارو جدا کنه ولی جدا شدیم
عشق وجود نداره شایدهم عشق ما یه طرف بود
یکی می گفت عشق واقعی هیچ موقع جدا نمیشن
ولی به نظر من نشید
دوستون دارم خیلی زیاد بای
راستی نیلوفر آبی انگار قسمت ما نبوده که من و .... به هم برسیم

نوشته شده توسط ღ.••.رضا .••.ღ در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 ساعت 1:58 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

خداحافظ
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY